باغ زمستان ده

من حال وهوایم به سرم بود،تو هم سر به هواتر
امد به سرم هر چه بلا بود و تو هر دفعه بلاتر
صیاد تو صیدت این قصه عجیب است مگر نه؟
در بند تو چندی است اسیرم،و تو هر لحظه رها تر
بی دلهره در معبد دلبستگی من بنشین که
تا حکم تبر دست پریشان تو باشد،خداتر
این حاتم اگر سفره به سفره دلش از مهر تو پر بو
خالی شده از هر چه به غیر تو و در عشق گداتر
افسوس که گفتم نشنیدی ونگفتی شنیدم
احساس من از فلسفه وفن بیان تو رساتر
تقدیر اگر این بود که زخم دل من جوش نگیرد
در باغ خیالات زمستان پیوند زده جداتر
اتش زده بر خیمه ی اندیشه ی من بی خبری هات
این تلخ ترین غربت دنیاست،مگر کرب وبلا تر؟!!!
<<نسیم پریشان>>








